تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ... - یاد تو
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

کاش...

ای دل!

از کاش و کاشکی گذشته کارم!

اما...

اما هیچ نمی رود از یادم!

اگر...

اما و اگر مکن دیگر!

****

شاید فقط همین نوشته هایت که یادت را برایم تداعی میکند!

 بتواند هر چند اندکی تسکینم بدهد

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آید مگر تو را جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم؟

به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم ازخیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی زحال من...؟

تا هستم من اسیر کوی تو ام در آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |