تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ... - رهایی
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

تشویش و اضطراب نگاهت؛ آشفته ام می کند

صدای تپش های بی امان قلبت را حس می کنم

گرمای وجودت؛ دستهایم را به رخوت می کشاند

دستهایم را بالا می برم

قنوت وار...

و رو به آسمان آهسته باز می کنم

زمزمه می کنم

تو آزادی!

آزادِ آزاد

هرجا دوست داری برو!

هر جا احساس کردی خوشبختی بمان!

تو می توانی!

می توانی پرواز کنی و بروی به دور دست های دور دور...

آنقدر دور....

که هر چه تلاش کنم... نتوانم ببینمت

تو می توانی!

می توانی آرام از دستانم روی شانه ام پر بکشی

و...

 به قطره ی اشک خشکیده روی گونه ام خیره بمانی!

آری!

تو آزادی!

هر چه دوست داشتی همان کن!

دیگر...

دیگر دستان سردم

دیگر تپش های بی هدف قلب خسته ام

دیگر التهاب آتش وجودم

قفس تو نخواهد شد!

بلبل آزادم

هر جا که رفتی

هر جا که ماندی

و ..

هر جا که هستی

خوش باش

همین تنها تسلی لحظه های درد آلودم خواهد بود!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |