تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ... - برای همیشه...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

زیر چتر سبز باران

برگ لغزان درختان

آید به یادم دوباره

کوچه باغ پرسه هامان

می تراوید از نگاهت

 شور و شر کودکانه

می سرودم زیر باران

 از نگاه تو ترانه

اگر از آن همه شوق و آرزو

مانده در قلب تو هم! بگو بگو

زمزمه کن همه را به گوش من

تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا

با گل خنده کنار من بیا

تا همه هستی ام از وجود تو

گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه می خواند

در کنار گوشمان باد

نغمه های عاشقی را

باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند

برلبانت جان بگیرم

یا بلغزم همچو اشکی

کنج لبهایت بمیرم

اگر از آن همه شوق و آرزو

مانده در قلب تو هم بگو بگو

یکی از آهنگ های افتخاری

 

روزی نمی رود که به یاد گذشته ها

در ظلمت ملال نگریم به حال خویش

یک دم نمی شود که به یاد جوانی ام

از فرط رنج سر نبرم زیر بال خویش

رویای خاطرات غم انگیز زندگی

تا یک نفس به سینه بود، همدم من است

وین اشک ها که ریخته روی دفترم

آئینه تمام نمای غم من است

کس طاقت شنیدن این ماجرا نداشت

از بس حکایت غم من جانگداز بود

جام امید در همه ایام زهر داشت

آغوش رنج در همه احوال باز بود

در گوشه غمی که فراموشه عالمی است

گریان به صبح و شام زمان می کنم نگاه

این زندگی نبود، سراسر فریب بود

آه ای امید رفته و این عشق مرده، آه

در کنج غم نشسته و یاد گذشته ها

در موج اشک می گذرند از برابرم

در شعله های حسرت و نومیدی دریغ

دل را نگاه می کنم و رنج می برم

فروغ

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |