به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
اگر عشق را در چشمانم ندیدی تعجب نکن زیرا که عشقم احساس کردنیست نه دیدنی از این به بعد هر شنبه این وبلاگ به طور منظم به روز می شود در ضمن بزودی وبلاگ تخصصی مربوط به رشته ام را هم راه اندازی می کنم هنوز در مراحل فکر و راه اندازی و ... هستم قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا شده راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری...هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را ... اما.... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر . آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست! قطره گفت: پس من آن را می خواهم . بزرگترین را . بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشق را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید. خدا گفت: حالا تو بی نهایتی! چون که عکس من در اشک عاشق است 
عشق را در چشمان تو خواندم
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت
11:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

