به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
حس عجیبیست... احساس می کنم راه زندگی ام را یافته ام اگر چه همراهم را نیافته ام خدایا کمک کن تا مقاومت کنم در برابر ناملایمات و سختی ها... توان مبارزه به من ببخش تا بر موانع غلبه کنم ... و مرا از لطف خودت سیراب کن تا خواستنم توانستن شود. یه مطلبی در مورد هنر خواستن توی اون یکی وبلاگم نوشتم دوست داشتید سر بزنید اینم یه شعر پر از آرزو و امید خانه امید ای عشق که دستان خداییت پر از تاسف پر از شرمندگی پر از خجالت منو ببخش منو ببخش که هنوز... بعد این همه سال در بندگی تو لنگ می زنم... منو ببخش اگه... حرفام مثل همیشه تکراریه و گناهام مثل همیشه نابخشودنیه و طاعاتهایم مثل همیشه ناقص و نا مقبول بگو خودت بگو به جز اینجا کجا برم تا... کدوم در را بزنم تا به روم باز کنه... به کی رو بیارم که توان گذشتن از کاستی های مرا داشته باشه بگو.. بگو در کدام آغوش امن خود را رها کنم تا...آرام بگیرم با کدام عشق... با عشق های زمینی که هنوز بعد از مدتها نتونستم خالص و پاکش کنم یا در دستهای خاکی که وقتی سرشار از نیاز می شی تازه می فهمی چقدر............ از تو دورند بگو جز در خانه تو... جز آغوش مهر تو... جز نگاه مهربان تو و جز دل بخشنده تو به که رو کنم... متاسفم خدا سرشار از تاسف منو ببخش و کمکم کن که حتی در عشق هم به خلوص برسم که... اگر عشق به اخلاص برسد! دوست را به دوست همانند می کند! نه توان نشستنی بود و نه امید برخاستنی چون موجودی مسخ شده بر سرنوشت خویش تاسف می خوردم انگار از مدار زندگی به بیرون پرت شده باشم نه حس زنده بودنی بود و نه توان زندگی کردن تنها کارم مرثیه سرایی برای ثانیه های رفته بود و ... اشک ریختن بر روح مرده دلم... بی امید! در هاله ی تاریکی و تنهایی غرق می شدم که ناگاه ... نوری شوری انگار سروری نه که عشق پرشوری... این حس کرخت و بی حال وجودم را بر هم زد پاهایم جان گرفت چشمهایم تاریکی را به نور بخشیدند و روشن شدند ثانیه ها صدایم کردند اینک این نور جز درگاه امید تو ... و جز شور و شوق میهمانی بر سر سفره تو ای خدای عشق چگونه میسر می شد؟ سلام ای لحظه های ناب عاشقی آه ، کجاست مرا باز تاب عاشقی و چه بسیارند گرسنگان و تشنگان و چه کم اند روزه داران! خدای عاشق کمک کن تا هر چه طاعات و عبادات که در این ماه می کنیم خالص و فقط برای رضای تو باشد! ![]()
![]()

خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
ساحت باغچه اش پر ز نسیم
حوض ماهی پر آب
قامت پاک درختانش سبز
و ترا خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی
سینه آینه تصویر تو را میجوید
که در آیی چو نور
تو به این خانه بیا
در خیابان امید کوچه باور سبز نبش میدان صبوری
آنجا خانه ای خواهی یافت
سر دره خانه چراغی روشن
روی سکویش گلدان گلی
در دل خانه اجاقی دلگرم
با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست
آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم
ناودانش پر از موسیقی آب
ای سراغاز امید
تو بدین خانه درا
من به دیداره تو می اندیشم
و به آرامش بودن با تو 

بر خواهشهای من لگام زده،
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه میکند.
بگذار گرسنهی گرسنه بمانم،
بگذار از تشنگی بسوزم،
بگذار بمیرم و هلاک شوم،
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیالهای بنوشم که تو آن را پر نکردهای،
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساختهای.

احساس شور و نشاط خاصی می کنم
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
11:41 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
تا حالا گرمای آغوش خدا را حس کردین!؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت
12:49 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
از هر کرانه تیر دعا کردم روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
1:43 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
من پرم
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
12:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
ماتم زده و حیران شب و روز می گذراندم
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
11:16 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

