تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

کاش...

ای دل!

از کاش و کاشکی گذشته کارم!

اما...

اما هیچ نمی رود از یادم!

اگر...

اما و اگر مکن دیگر!

****

شاید فقط همین نوشته هایت که یادت را برایم تداعی میکند!

 بتواند هر چند اندکی تسکینم بدهد

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آید مگر تو را جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم؟

به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم ازخیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی زحال من...؟

تا هستم من اسیر کوی تو ام در آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

تشویش و اضطراب نگاهت؛ آشفته ام می کند

صدای تپش های بی امان قلبت را حس می کنم

گرمای وجودت؛ دستهایم را به رخوت می کشاند

دستهایم را بالا می برم

قنوت وار...

و رو به آسمان آهسته باز می کنم

زمزمه می کنم

تو آزادی!

آزادِ آزاد

هرجا دوست داری برو!

هر جا احساس کردی خوشبختی بمان!

تو می توانی!

می توانی پرواز کنی و بروی به دور دست های دور دور...

آنقدر دور....

که هر چه تلاش کنم... نتوانم ببینمت

تو می توانی!

می توانی آرام از دستانم روی شانه ام پر بکشی

و...

 به قطره ی اشک خشکیده روی گونه ام خیره بمانی!

آری!

تو آزادی!

هر چه دوست داشتی همان کن!

دیگر...

دیگر دستان سردم

دیگر تپش های بی هدف قلب خسته ام

دیگر التهاب آتش وجودم

قفس تو نخواهد شد!

بلبل آزادم

هر جا که رفتی

هر جا که ماندی

و ..

هر جا که هستی

خوش باش

همین تنها تسلی لحظه های درد آلودم خواهد بود!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
امید به مجاز شدن نداشتم

چون هیچی نخونده بودم

اما مطمئنم آخرش قبول نمی شم

با اون اضطرابی که سر جلسه امتحان داشتم

مجاز شدن بعید می نمود

روز امتحان مطمئن بودم که جلوی منو می گیرند و نمی ذارن امتحان بدم

اما اونوقتی که اجازه ورودم صادر شد فهمیدم خواست و اراده ی او برتر و بالاتر از همه خواست ها و اراده هاست

سوالات....

که بماند

زبان را نصفه و نیمه زدم آخرشم نمرم منفی شد

نمی دونم اگر هم قبول بشم نمی تونم برم

روزانه که قبول نمی شم میدونم

شبانه و پیام نور هم با اون شهریه هاش؟؟؟

ولی اعتماد به نفسم بیشتر شد برای خوندن برای سال آینده و قبولی روزانه

بازم هر چی خدا بخواد همون میشه

پس بازم الهی به امید لطف تو!!!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |