تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

سلام عزیزان

میلاد آقا نزدیکه و آ‌مدن من به اینترنت دیر به دیر برای همین یه پست برای تبریک میلاد ایشان البته پیشاپیش میزارم امیدوارم که از ما قبول کنید

بیایید برای ظهورش همه با هم دست به دعا برداریم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

درسی از امام صادق(ع)

از ایشان پرسیدند: کار خود را بر چه اساس استوار ساخته ای ؟

فرمودند:

اول: دانستم که کار مرا کسی دیگر انجام نمی دهد. پس خود تلاش کردم!

دوم: دانستم که خدا بر کارهای من آگاه است. پس حیا کردم.

سوم: دانستم که روزی مرا دیگری نمی خورد. پس آرام گرفتم.

چهارم: دانستم که پایان کار من مرگ است. پس برای آن آماده شدم.

همه اینها را گفتم که بگم زندگی واقیعتی است که شرینی و تلخی اش به دست خودمان رقم می خورد.

این روزها حرفهای قشنگ برای گفتن بسیار است در این لحظات و ساعات پاک و نورانی میان هاله هایی از نور و سرور و شور و عشق و عرفان... در این ماههای مبارک و خجسته و به یاد ماندنی لحظات پاک و عرفانی زیاد اتفاق می افتد یادمان باشد کل سال فقط در این سه ماه این حال خوش را نداشته باشیم .

یک حقیقت دیگر گاه فکر می کنم با روزه های و نماز ها و دعاهای مستحبی و غیره که در این ماههای پاک وارد شده نمی شود به حقیقت حقیقی این لحظات عرفانی دست یافت بی مدد یار غمخوار هیچ نمی شود فهمید

خدای خوب من خودت کمکمان کن تا به حقیقت این لحظات نورانی دست پیدا کنیم و از دستش ندهیم فرصت کوتاه است و راه دشوار...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

می آیم که بنویسم...

نوشته هایم راز تمام هستی میان هجای اشک های توست...

و لبخند دوشینه من تنها از سر صداقت نیست گاه پشت این سکوت

و این لبخند

اشک های به امتداد تمام رازهایت هست...

حقیقتش را بخواهی...

روزهاست که از نوشتن می ترسم و فراری ام

چون از تو...

نه بهانه نمی آورم نه سرم شلوغ است نه گرمای تابستان بی تابم کرده است می اندیشم به انچه که می خواهم بنویسم اما همه را میان غبار ذهنم چون شبهی به هم می آمیزم و اندیشه ها هو کنان می آید و همه را با خود می برد ...دست رسی ام هم به اینترنت مانند دفترم که پنهانش می کنم تا نبینمش شده...همه چیز را... گم نکرده ام...تنها خودم را به گیجی زده ام که فکر کنم یادم رفته است...

از هیچ نترس

حرف قشنگی است که به خودم می زنم ...اما...زود فراموشش می کنم...

اندیشه ها هنوز در پروازند و آرام و قرار ندارند...

اریکسون می گوید...

کمال یعنی پذیرش خویش به وسیله خود همان طور که هستیم...

حرف بزرگیست و اندیشه هایم لحظه ای رهایش نمی کنند فقط راهش را نمی دانم وگرنه چقدر زود به کمال می رسیدم...

و دیگر اینکه حقیقت بزرگ دیگر این است که ما برای مشکلاتمان از خودش نمی خواهیم اگر باور داشته باشیم که هر چه هست در دست اوست دیگر اینقدر ترس و تشویش معنا ندارد

و دیگر اینکه روزی به من کسی گفت خیلی سنتی هستی! نمی دانم چرا این روزها مردمان فکر می کنند مذهبی بودن یعنی سنتی و قدیمی بودن!

شاید ما هنوز راهش را نمی دانیم که می توانیم در عین مذهبی بودن امروزی هم باشیم

راستی فکر می کنم به این واژه...اولش بگویم که این روزها سخت در انزوای خویش به تنهایی دلبسته ام

پاک ماندن در انزوا نه سخت است نه با ارزش...

و دیگر اینکه تنها به پرستیدن خداوند که نمی دانی که از تو می خواهد مباش بلکه به خدمت مردم که می دانی از تو چه می خواهند بپرداز!

خب اندیشه ها می آیند و می روند اما این برداشت و درک ماست که مهم است.

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |