تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

عشق ...

یک خیال نازک و رویایی!

ای دل!

بس است این همه رسوایی!

تا به کی ؟ بیهوده به انتظار

تمام هستی ام را می ربایی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

برنامه جديد...نوشتن ونوشتن و نوشتن....

نوشتن افكار ايده ها نظرات و هر چيز مزخرف ديگري كه به ذهنم مي رسد

و باورم را مي سازد

بيان انديشه ها بي مجال وا گذاشتن

و در زمان افسون شدن

و مسخ لحظات خاص زندگي شدن

رفتن و رفتن و رفتن ...

بي واهمه ايستادن...

مي نويسم تا زندگي كنم لحظه هايم را

شايد اينگونه جان جواني ام را بيهوده نگيرم ...

شايد اينگونه كمي به خود بيايم!

بيست و اندي سال گذشت !

مينا!!! چند سال ديگر مي خواهي تا بخودت بيايي؟

***

كجا اسير شده ايم !!!

كجا گرفتار شده ايم!!!

 كه قرنهاست خود را مي جويم

و ...

تنها نشان بودنمان

ايمان مردد لحظه هايمان است

در هجوم پوچي ...

تنها تجسمي از دو دست ... فريبمان مي دهد

و شبه يك نگاه ناگهان مي لرزاند تمام هستي خاكي خالي مان را...

و ما بيهوده مي پنداريم كه هستيم

كه جريان داريم ميان خاطرات ...

ميان سكوت مرگبار لحظات ...

حال چه تشويش بيهوده ايست

لحظه ها...

 ثانيه ها...

در باور ساعت... زمان نمي گذرد

اين ماييم كه مي گذريم و به عبث ...

به بودنمان دلخوشيم...

كجا اسير شده ايم؟؟؟

بايد برخيزيم...

فرصت نشستن نيست!

بايد كه به راه بيفتيم ...

حتي لحظه اي تأمل جايز نيست كه نيست!!!

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
لعنت خدا به من اگر به جز جفا        زین سپس به عاشقان با وفا کنم!

سلام!

من به دنیای تیره و تار خود بازگشتم...

کسی هست! سلامم را پاسخ گوید؟؟

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |