به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
خون دل می خورد آنکه حیایی دارد میان این همه هجوم غم... تنها... طرحی از لبخند غمناک تو... به روحم آرامشی تازه می دهد آیینه!!! تینا جان یادت نره این دومین بار بود بازم من ... دو تا طلبت! خدايا! مرا در ايمان،"اطاعت مطلق"بخش تا در جهان"عصيان مطلق" باشم. خدايا! به من "تقواي ستيز"بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از"تقواي پرهيز"مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم. خدايا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ، غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز به جانم ريز. خدايا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند، مرا، به"نداشتن" و "نخواستن" رويين تن كن. خدايا! به هر كه دوست ميداري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است، و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است. خدايا! به من توفيق تلاش در شكست، صبر در نوميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فداكاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، خوبي بي نمود، گستاخي بي خامي، مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند، روزي كن. خدايا! به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ، بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مردني عطا كن كه، بر بيهودگيش سوگوار نباشم، بگذار تا آنرا من، خود، انتخاب كنم، اما آنچنان كه تو دوست داري. خدايا! "چگونه زيستن" را تو به من بياموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت. "شريعتي" مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نا مردند. گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند ... اما همین که مطمئن شدند ; مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند. " شريعتي" ميدانم! به كدامين واژه بپيچم تا تو را بازگردانم... امّا... من ديگر نمي خواهم... تو اگر مي خواستي مي ماندي! حالا كه رفته اي... بگذار به تلخ ترين واژه ها تو را برانم تا اين اميد بي سرانجام... سرانجام در دلمان بميرد شايد اينگونه ... آرام آرام... آرام بگيريم ... از سوز محبّت چه خبر اهل هوس را اين آتش عشق است نسوزد همه كس را ... خوش گفت نزار قبانی : همان که می تواند سر بر سینه معشوقش بگذارد و بگرید خواهد توانست سر بر خاک سرزمینش بگذارد و بر دردهای مردمش بگرید. "ای مردمان ارفالس،شما می توانید دهل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟" پیامبرودیوانه( فصل قانون ) دانه اي روي زمين افتاده بود . قناري کوچکي آن را برداشت و در گلوي نازک خود ريخت . ترانه در قناري جاري شد . با او در آميخت . ترانه آب شد . ترانه خون شد . ترانه نفس شد و زندگي . قناري ترانه را سر داد . ترانه از گلوي قناري به اوج رسيد . ترانه معنا يافت . ترانه جان گرفت . قناري نيز ، و همه دانستند که از اين پس ترانه ، بودن است . ترانه هستي است . ترانه ، جان قناري است . ايمان ، ترانه آدمي ست . قناري بي ترانه مي ميرد و آدمي بي ايمان بال هايت را کجا جا گذاشتي ؟ (عرفان نظر)
![]()



همه خوبی جهان قسمت پر رویان است
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت
5:33 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت
9:43 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت
12:30 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت
7:27 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت
8:17 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |



