تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

  

تا به كي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهاري ديگر

 

آه ...اكنون ديريست

كه فرو ريخته، در من ، گويي

تيره آواري از ابر گران

چو مي آميزم با بوسه ي تو

روي لبهايم ، مي پندارم

مي سپارد جان ، عطري گذران

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناكم با بيم زوال

كه همه زندگي ام مي لرزد

چون تو را مي نگرم

مثل اين است كه از پنجره اي

تكدرختم را ، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان مي نگرم

مثل اين است كه تصويري را

روي جريانهاي مغشوش آب روان مي نگرم

 

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار كه فراموش كنم

تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه چشمان مرا

مي گشايد در

برهوت آگاهي؟

 

بگذار...

كه فراموش كنم.

(گذران:فروغ)

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

بيهوده تر از آه م ميان اين خاموشي

به چه دلخوش كردم؟ غزل فراموشي

 

نه!اين همه رنج دل به پايان نرسد

ميدانم درد اين دل به درمان نرسد

 

از رنج من چه مي داني اي عشق

به چه دلخوشم ميداري اي عشق

 

به اين دنيا دگر نخواهم دلگرمي

نه هم آغوشي نه ديگر همدمي

 

اي دل به خاموشي تو ديگر مخوانم

كه من  فريادم دگر تو سكوت مدانم

 

تا از عشقش اينگونه بي تاب شدم

گهي لبخند ، گهي چون آب شدم

 

دل من خونين، لب من خندان

زخم من پنهان، غم من عريان

 

به چه دلخوشم؟آه... نمي دانم

غزل مي خوانم  و باز مي مانم

 

به عشق تو دلخوش، به غمت شيدا

به رهت گم گشته ام، گهي هم  پيدا

 

***

باد مي آمد بر گيسوانم چنگ مي زد

اشك هاي خشكيده را رنگ مي زد

 

دل به هوش باش هشيار نشوي

از اين مستي بي باده بيدار نشوي

 

سخت تلخ اگر شكستم بي تو

باز هم عاشقت هستم بي تو

 

تو بودي راز سر به مهر من

تو بودي عشق چون شب نهفت من

 

باد آمد و ياد يك عشق كهنه درخشيد

باد آمد و يك قلب شكسته تو را بخشيد

 

*** 

باور نمي كنم، شايد افسانه باشد

خيالات باطل اين دل ديوانه باشد

 

باور نمي كنم روزي از غم جدا باشم

با شادي با مهر با لبخند آشنا باشم

 

باور نمي كنم اين سكوت غريب بشكند

اين همه طلسم عشق به فريب بشكند

 

باور نمي كنم به شادي پر گشوده باشم

از اين رنج به سوي شوق در گشوده باشم

 

باور نمي كنم بيهوده اميدوارم مكن

از اين رنج خسته باز تو هشيارم مكن

 

باور نمي كنم ، هيچ گاه جز اين نبوده ام

من همان خسته ام كه اينچنين نبوده ام

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

هیچ کس ... لیاقت اشکهای تو را ندارد ...

و کسی که چنین ارزشی دارد ...

باعث اشک ریختن تو نمی شود ... .

"گابریل گارسیا مارکز"

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

 

 

براي هر دلي، اندكي غم آفريدي !

 

سرشت مرا، با خاك نم آفريدي !

 

خدايا ! درياي اشكم، شب و روز!

براي اين همه غم، نم، كم آفريدي !

سلام دوباره خدمت دوستان!

امروز به وبلاگ خیلی از دوستان سر زدم کسانی که شاید یک سال یا کمتر بود که بهشون سر نزده بودم

ولی وقتی اونها به یاد ادم بودند شرمندگی اش بیشتر می شود

به هر حال شاد و سلامت باشید و سال خوبی داشته باشید

راستی دوستان گرامی یک کمی می خواستم به وبم سرو سامان بدم برای همین

کسانی که در پیوند وبلاگ من هستند اگر دیگر از وبلاگهاشان استفاده نمی کنند و به روز نمی کنند

بگویند که من حذفشان کنم و اگر در ادرس جدیدی مشغول هستند لطف کنند ادرس را بدهند

تا لینک شوند

با تشکر:م -حسنی

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

 

اينجا حس مي كنم كه با  تو  تنهايم

 دست تو در دستم ، نگاهت در يادم

 

اينجا حس مي كنم كه ، بي تو نيستم

 به ياد تو مي آويزم ، به همين دلشادم

 

اينجا حس مي كنم كه سكوتي غريب

مي وزد آرام و آهسته ، ميان فريادم

 

اينجا حس مي كنم كه عطري غريب

مي پيچد ، ميان گيسوان رفته بر بادم

 

اينجا حس مي كنم قد مي كشم با تو

من آن نهال غم آلود، تو خورشيدم، آبم

 

اينجا حس مي كنم اي عزيز تر از عشق

دوستت دارم ، مي گذرم از هر چه دارم

 

شاعر: هيچ كس

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم

بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت

 بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا

آیا همین رنگ است

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

يك بار دلم عاشق دريا شده كافي است
صد پنجره اين منظره زيبا شده كافي است

ديگر ندهم دست كسي، دست خدا هم
يك لحظه از اين سلسله، دل وا شده كافي است

ديشب لب يك پنجره، پيدا و نه پيدا
حرفي نزدم ، حال كه پيدا شده كافي است

صد بار در اين حلقه‌ي غم مي كشمش سخت
يك‌بار اگر عاشق و شيدا شده كافي است

حالا كه از اين كوچه، دل پنجره پر زد
حالا كه شفق، سرخ، مهيا شده كافي است

در غم چه كشم آينه‌ي برگ خزان را
حالا كه
دوباره تك و تنها شده كافي است

 

شاعر: محمد حسن محقق

______________________________

 

زندگي مي توانست ، شاد باشد

هرچند دمي ، از غصه ، آزاد باشد

 

زندگي مي توانست، با يك لبخند

همچو آبي آسمان ، مواج باشد

 

زندگي مي توانست، ميان دستهامان

چون بلوري از بوسه ها، بي بنياد باشد

 

زندگي مي توانست ، درياي اشك

بعد مرگ خوش،شيرين و فرهاد باشد

 

زندگي مي توانست، آري! مي توانست

اما چه سود!  بنياد آرزو ، بر باد باشد

 

شعراز هيچ كس

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |