به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم بازامشب در اوج آسمانم رازي باشد با ستارگانم از اين عالم گويي دورم امشب يكسر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم از شادي پر گيرم برسم به فلك سرود هستي خوانم در بر حور و ملك در آسمانها غوغا فكنم سبو بريزم ساغر شكنم امشب يكسر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم با ماه و پروين سخني گويم وز روي مه خود، اثري جويم جان يابم زين شبها جان يابم زين شبها ماه و زهره را به طرب آرم از خود بي خبرم كه شعف دارم نغمه اي بدل كن نغمه اي بدل كن امشب يكسر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم مردن در قفس است من همان پرنده ام ... . .. ... .... ..... رویای پرواز بازگرد.... دستت را به دستم بده و چشم به چشمم دار تا برای سپیده مان دعایی کنیم که ماندگان ما همین نیز نتوانند ... بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد: تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" " باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نرميدم نگسستم ، رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم فریدون مشیری اين مطلب روی سنگ قبر يک متوفی در گورستانی در انگلستان حک شده است : زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخيلاتم حد و حصری نداشت ، رويای دگرگون کردن گيتی را در سر می پروراندم بزرگتر و عاقلتر که شدم ، کاشف به عمل آوردم که گيتی دگرگون نخواهد شد و به همين خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصميم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم . اما آن هم استوار و تغيير ناپذير می نمود. به سن ميانسالی که رسيدم پس از پشت سر گذاشتن آخرين تلاش نافرجامم ، راضی به دگرگون کردن و ايجاد تحول در نزديک ترين افراد به خود، يعنی خانواده ام ، شدم . اما افسوس که در مورد هيچ يک به نتيجه ای رضايتبخش نرسيدم و حالا که در بستر مرگ افتادم ، بناگاه تشخيص می دهم اگر قبل از هر کس ، خودم را تغيير داده بودم ، می توانستم به مثابه الگويی باعث خانواده ام بشوم و در سايه تشويق ، دلگرمی وانديشه خوب آنان وسيله ای باشم برای پيشرفت کشورم و شايد هم کسی چه می داند ، وسيله ای برای دگرگون ساختن گيتی !!! با ذره های دعا قنوت خواهم ساخت دریایی از نیاز و ذره ای تواضع دارم و برایت سجود خواهم ساخت به خاطرت عشق را فدایی می کنم به اشک با دل بازی می کنم ز دردم کاش هیچ نفهمی به مرگ خویش را راضی می کنم 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت
7:35 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
بدترین شکنجه پرنده
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
11:4 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت
11:0 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت
2:48 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
چهل اختر از سکوت خواهم ساخت
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت
12:22 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


