تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

 

چنان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد، هر چند راه او سخت و و ناهموار باشد .

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپاريد ،

هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند .

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ،

هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

 زيرا عشق چنا نكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد.

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.

چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا مي رود

و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند،

 همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود

 و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد .

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.

نگاه شما را به خرمن كوب ازپرده خوشه بيرون مي آورد.

 و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند

 و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد .

 سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد .

بعد از آن شما را بر آتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد .

اما اگر از ترس بلاو آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد .

خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ،

به دنيايي كه گردش فصلها در آن نشاني نيست ؛

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده خود را بر لب نمي آوريد

و مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد .

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش . و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش ،

عشق نه مالك است و نه مملوك

 زيرا عشق براي عشق كافيست .

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد ‹‹ خداوند در قلب من است ››

بلكه بگوييد ‹‹من در قلب خداوند جاي دارم ››

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست

بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته ببيند

حركت شما را هدايت مي كند .

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه...

 به ذات خويش در رسد .

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد ،

 آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند

 .آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد

 .آرزو كنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي برخاك ريزد ،

 آرزو كنيد سپيده دم برخيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد ،

 آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد و به خواب رويد

 با دعايي در دل براي معشوق و آرزويي بر لب در ستايش او.

جبران خليل جبران /كتاب پيامبر/ فصل عشق

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

رویاهای شکسته شده

همان طور که کودکان گریه کنان اسباب بازی هایشان را برای تعمیر نزد ما می آورند ، منهم رویاهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.

اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.

بالاخره رویاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم :

« تا کی باید منتظر بمانم! »

خداوند گفت : « فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاری چگونه می توانم کار کنم؟! »

………………

خدايا بيا!!! اين دل شكسته و اين هم روياهاي فرو ريخته ام ...

خدايا!!! مي دانم اگر درستش كني حاجت است و نكني مصلحت ....

پس هر جور كه خودت صلاح مي دوني درستش كن...

قول مي دم نق نزنم و مداخله هم توي كارتون نكنم ...

اما اينو مطمئنم كه هيچ وقت واسه ي هيچ بنده اي بد نمي خواي....

براي همين مطمئنم بهترينها را برام در نظر داري ...

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

كي گشته اي نهفته كه پيدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من

با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

ارادت مند شما يه بنده سراپا تقصير گنهكار(م- حسني )

توكل بر خدا ، همان خدايي كه تاكنون راهت را نشان داده و تنهايت نمي گذارد .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 5:52 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

یاغی

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگیر و افسرده است

نه سرودی؛ نه سروری

نه هماوازی نه شوری

زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.

این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم                                                  

من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طور یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.
قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم، من یاغیم، من یاغیم دیگر...                                 دکتر هوشنگ شفا

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بن‌بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست
آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 از وبلاگ وطندار

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

دود مي خيزد ز خلوتگاه من .

كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن .

كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر .

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر .

بر تن ديوارها طرح شكست .

كس دگر رنگي در اين سامان نديد .

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد .

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسته ام .

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان ،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها،

صبح مي خندد به راه شهر من .

دود مي خيزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن .

(سهراب سپهري)

 

گل مريم

 

به يادت آر

همان گلهاي مريم را كه خشكيدند در آرامگاه ذهنت

همان گل ها كه روزي از سر انگشتان تو بر دست من آرام لغزيدند

تو مي گفتي :

‹‹  زبان بگشا ، به من بنگر ، به من بنگر ››

ولي آه ندانستي

كه با خاموشي شرقي

تو را ...

هر روز من تا آسمان خداي عشق مي بردم .

به آواز بلند بي صدايي ها ، صدايت مي زدم هر بار

و كودك وار

صدايم را دوباره از در و ديوار مي چيدم

و نامت را

ميان دفترم از شرم

مخفف مي نوشتم ، ليك

ندانستي مرا ، آه ندانستي

(مريم محمود ، شاعره هموطن )

 

واژه هاي طاووسي عشق

 

وقتي پرندگان طاووسي عشق

(واژه ها )

از شاخسار لبانت

با بال اميد

تا ناكجاي احساسم

پرواز كنند

مي ترسم كه ابرهاي سفيد غرور و آزرم

شكوه پروازشان را

صادقانه بشكنند

( مريم محمود)

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

 

چه اصولى را بايد مورد توجه خود قرار دهم تا در مراحل مختلف زندگى به يك موفقيت نسبى دست يابم؟

زندگى هم اصول و قواعدى دارد. اصولى كه در تمام مراحل و ابعاد زندگى بايد به كار بست تا با رعايت آنها، بتوان به هدف نائل شد. بسيارى از اين اصول را مى‏توان با تكيه بر تجارب و آزمودنى‏هايى كه ديگران به آن دست يافته‏اند، شناخت. آن چه در زير مى‏آيد، همان اصول و آزمون‏هايى است كه ديگران به آن رسيده‏اند و مى‏تواند براى بسيارى از ما راه‏گشا باشد

الف) اصل مقاومت‏

1.
وقتى با مشكلى روبه‏رو مى‏شويد، هرگز تسليم نشويد و همواره اصل تسليم‏ناپذيرى را به كار گيريد.
2.
به خاطر داشته باشيد كه با نظم در تفكر، مى‏توانيد بر كوه مشكلات پيروز شويد.
3.
هميشه به خود بگوييد كه هنوز براى تسليم شدن زود است؛ هرگز تسليم نشويد.
4.
هميشه سخنان اميدوار كننده بر زبان جارى كنيد و هرگز منفى فكر نكنيد.
5.
به دنبال آن باشيد كه حقيقت خود درونى‏تان را بشناسيد و اگر بار اول نتوانستيد، بار ديگر سعى كنيد.
6.
به خود تلقين كنيد كه خواستن، توانستن است و مطمئن باشيد كه با انديشه و تعقل، بر مشكلات پيروز مى‏شويد.
7.
خداوند شما را يارى مى‏كند؛ اگر خودتان به يارى خويش بشتابيد.

ب) اصل ايمان و باور

1.
زندگى، بدون داشتن مشكل و مسئله، مصيبت‏بار و غم‏انگيز است.
2.
زنده‏ها هميشه مسئله دارند؛ شما به اندازه عظمت مشكلاتتان زنده‏ايد.
3.
مشكل خود را بفهميد و بشناسيد و تمام جوانب آن را به روش علمى و منطقى بررسى كنيد.
4.
در برخورد با مشكل، خونسرد باشيد و واكنش‏هاى ناگهانى انجام ندهيد.
5.
مغز آدمى براى تفكر و نتيجه‏گيرى صحيح، نياز به آرامش دارد.
6.
راه حل تمام مسائل، در ذهن شماست؛ به خودتان فرصت مناسب را براى چاره‏جويى بدهيد.
7.
ايمان با پيروزى، ركن اصلى رسيدن به مقصود است.

ج) اصل سعه صدر

1.
سعى كنيد عصبانى نشويد. شما مى‏توانيد بر اعصاب خود تسلط پيدا كنيد؛ اگر ايمان داشته باشيد كه مى‏توانيد، موفق خواهيد شد.
2.
آرامش خاطر، به آسانى به دست نمى‏آيد؛ بلكه تمرين و مداومت مى‏خواهد؛ از همين حالا شروع كنيد.
3.
علت و دليل اصلى ناراحتى خود را شناسايى كنيد.
4.
انديشه‏هاى منفى و ناصوابى را كه در ضمير ناخودآگاه آزارتان مى‏دهد، پيدا كنيد و آنها را از خود دور كنيد.
5.
هرگز عجله نكنيد و خود را گرفتار شتاب عصر ماشين نكنيد.
6.
دوستان و معاشران خود را از افراد صبور و بردبار انتخاب كنيد.
7.
به خدا توكل كنيد و آرام و مطمئن به پيش برويد.

د) اصل انگيزه‏

1.
محرك و انگيزه در وجود شما آتشى را بر مى‏افروزد كه قواى درونى شما را برخواهد انگيخت.
2.
اين آتش، استعدادهاى شما را عيان مى‏كند. استعدادها و توانايى‏هاى خود را پيدا كنيد و به كار بگيريد.
3.
در انجام هر كارى، با تمام وجود بكوشيد؛ ترديد نكنيد و محرك اصلى را در ذهنتان زنده نگه داريد.
4.
هدف خود را هرگز از نظر دور نكنيد و هميشه آن را جلو چشم خود داشته باشيد.
5.
هرگز نگوييد كه نمى‏شود؛ بگوييد من مى‏توانم و انگيزه كافى براى هدفم دارم.
6.
انگيزه اصلى هر كارى را در ذهن خود مجسم كنيد؛ تا حدى كه در انديشه ناخودآگاهتان رسوخ كند.
7.
با افزايش آگاهى و شناخت از هدف، انگيزه حركت و تلاش به سوى آن را تقويت كنيد.

و) اصل اعتماد به نفس‏

1.
به خاطر داشته باشيد كه اعتماد به نفس، اولين شرط پيروزى است؛ پس به خود اعتماد داشته باشيد.
2.
در مبارزه با مشكلات زندگى، با تمام قوا پيش برويد و نهراسيد؛ زندگى، توان از دست رفته را به شما برمى‏گرداند.
3.
مثبت فكر كنيد؛ ابتكار عمل داشته باشيد و مطمئن باشيد كه انجام كارها به بهترين نحو، از شما بر مى‏آيد.
4.
از خودتان تصوير خوبى در ذهن داشته باشيد؛ زيرا همان خواهيد شد كه فكر مى‏كنيد مى‏توانيد بشويد.
5.
هرگز اجازه ندهيد كه اشتباهى شما را از پيشرفت باز دارد؛ از اشتباه خود پند بگيريد و پيش برويد.
6.
خود را بشناسيد و به خود اطمينان داشته باشيد و آن گاه، خود را دوست خواهيد داشت.
7.
جمله «خواستن، توانستن است»، جمله‏اى پر از انرژى و قدرت است؛ آن را در صفحه ذهن خود هميشه حفظ كنيد.

ه) اصل تفكر مثبت‏

1.
خستگى و به تنگ آمدن، لازمه زندگى نيست.
2.
اين فلسفه زندگى را از ياد نبريد؛ شادمان باشيد.
3.
خدا را فراموش نكنيد كه گرماى ايمان و تفكر مثبت، خستگى را از تن مى‏زدايد.
4.
اگر زندگى را دوست داشته باشيد، زندگى هم دوستتان خواهد داشت.
5.
گاهى از ازدحام و آشوب شهرها دور شويد و در آغوش طبيعت و زيبايى‏هاى آن بياساييد.
6.
معاشران خود را از ميان افراد فعال، با نشاط و پرشور انتخاب كنيد.
7.
مغزتان را فعال نگه داريد؛ كوشا باشيد و در كارها شركت كنيد و با تفكر مثبت، فعاليت‏هاى روزانه را پى‏گيرى كنيد.

ى) اصل اميد

1.
استعداد خود را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد كه در لحظه‏هاى نياز، به كمكتان خواهد آمد.
2.
به خود جرأت دهيد و وارد ميدان عمل شويد تا موفقيت را در آغوش كشيد.
3.
تمام سعى خود را به كار ببريد و بقيه را به خداوند متعال واگذاريد.
4.
آينده را همان گونه كه آرزو داريد، در نظر آوريد تا همان گونه نيز پيش آيد.
5.
واژه‏هاى «نمى‏شود»، «نمى‏توانم» و... را از فرهنگ كلمه‏هاى مورد استفاده خود، حذف كنيد.
6.
از خداوند، طلب يارى كنيد؛ دعا، به شما نيروى فراوان مى‏بخشد.
7.
قبول كنيد كه ميل و اميد به زندگى، در رگ‏هاى شما جارى است و سلول‏هاى بدنتان، تلاش و اميدشان، به تلاش و موفقيت جدى است.

 به امید موفقیت روز افزون شما عزیزان خواننده

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |