به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
اولین روز تدریس توی سال تحصیلی جدید ... بچه های بی انگیزه و معلم خسته ... چه روزی بود ... هیچ فکر نمی کردم کاری را که زمانی عاشقش بودم اینقدر ... چه شده ؟؟؟ خانه مردم بیگانه چوشد خانه چشمم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح حال پروانه چو گفتم با شمع اتشی در درونش افکندم و ابش کردم بهتر است دیگر سکوت کنم سکوت سکوت سکوت انگار واژه ها هم با من قهر کرده اند این روزها ... شاید هم خودم با خودم ... نمی دانم ... دريافتى از دعاى عرفه.سيد مهدى شجاعى نه!!! من خدايي دور نمي خواهم من عشقي ساكت و خاموش ، عشقي كور نمي خواهم من درد پرشور مي خواهم يك عمر پرواز تا نور مي خواهم من اكنون تا انتهاي تاريكي از ابتداي نور خواهم رفت من به تماشاي نگاهت از جان خويش هم ، دور خواهم رفت من را با جدايي نسبتي نيست مرا با عرش خدايي صحبتي نيست جز همين درد كه مي پيچد به من خدايي دور نمي خواهم من خدايي دور نمي خواهم من كبوتر دلم انگار هوايي شده است پر مي كشد ، انگار خدايي شده است نگاه مي كند چه بي قرار مرا بي صدا مي گوييد انجايي شده است به گمانم جا مانده ام دراين ره دستم مي كشد انگار فردايي شده است پا نمي كشد مرا ، دل مي رود فصل انگار فصل جدايي شده است مي روم ... نمي خواهم بروم نمي خواهم خاطره ها را دور بزنم نمي خواهم فاصله ها را به فراموشي بسپارم اما ... ناگزيرم از رفتن ناگزيرم از نماندن بايد بروم ... مي دانم !!! هر رفتني را رسيدن نيست اما براي رسيدن ، راهي جز رفتن نيست آه ... چه شبي است امشب دلم در هجوم گريه ها دلواپس لبخند ها شده است ... شبي كه اشك ها نويد بخش لحظات ديدار شده اند و دردها فانوس يقين به دست ما را به خود مي كشانند آه ... در باورم نمي گنجد امشب انتظار دلها در كوچه پس كوچه هاي ديدار برااورده مي شود در عمق شب به دميدن سپيده نوري پرشور الهام شده ام نويد مسيح مي دهند به دلم ... انگار امشب مسيح عروج مي كند انگار امشب او را مصلوب مي كنند و فرقش را خواهند شكافت اما او نه غمگين است و نه من نمي دانم در اين طوفان انديشه ها كه بود كه فرياد مي زد فزت و رب الكعبه 
خدايا! به كه واگذارم مىكنى؟ به سوى كه مىفرستىام؟ به سوى آشنايان و نزديكان تا از من ببرند و روى بگردانند يا به سوى غريبان و غريبهگان تا گره در ابرو بيفكنند و مرا از خويش برانند؟ يا به سوى آنان كه ضعف مرا مىخواهند و خوارىام را طلب مىكنند؟
من به سوى ديگران دست دراز كنم؟ در حالى كه خداى من تويى و تويى كارساز و زمامدار من.
من شكوه از غربت و تنهايى و دورىام را به دامن تو مىريزيم و در آستان تو مىگريم و شكايت كارگزاران را به درگاه تو مىآورم. پس تو فقط روى غضبت را به من منمايان و خشمت را بر من فرو مريز كه باك من تنها از خشم توست و از هيچ كس جز تو نيست.
خداى من! تو پاك و منزهى و كرامت و عافيتت بر ما بالگستر است. پس اى پروردگار من! تو را به پرتو جمالت كه زمين و آسمان را روشن كرده است و ظلمتها را شكافته است و پيشينيان و نامدگان را اصلاح كرده است، سوگند مىدهم كه من را بر بستر خشمت نميرانى و كيفر و عقوبتت را بر من فرود نيارى.
حق خشنودى از آن توست. صلاح و فلاح را نگاه رضايت بار تو تعيين مىكند، تويى كه خشنودى و رستگارى را معنا مىكنى. خداى جز تو نيست....
اى آن كه با حلم خويش از گناهان بزرگ مىگذرى، اى آن كه از بام بردبارى خويش، پرده عفو بر جرائم سنگين مىكشى، اى آن كه بنده را به گناه، رسوا نمىكنى. اى آن كه با زلال عفو خويش، لكّههاى ننگ بندگان را شستشو مىدهى. اى آن كه نعمتها را به فضل خويش، كمال مىبخشى. اى آن كه به كرامت، هداياى بىنظير، به بندگان عطا مىكنى.
اى توشه و توان سختىهايم! اى همدم تنهايىهايم! اى فريادرس غمها و غصههايم! اى ولىّ نعمتهايم! اى پشت و پناهم در هجوم بيرحم مشكلات! اى مونس و مأمن و ياورم در كنج عزلت و تنهايى و بىكسى! اى تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگى! اى كسى كه هر چه دارم از توست و از كرامت بىانتهاى تو!
امروز اولین روز بود .
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت
12:40 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت
12:3 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت
1:54 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |


