تبليغاتX
تو خدایی اگر به خود آیی ...
تو خدایی اگر به خود آیی ...

به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست

آن نگاه سرد

با لباني گرم

مادر فرتوت

غم دل مي گفت

زستمهايي پردرد

و آن خانه كوچك دلهامان

چه پردرد مي فشرد

و آن قطره ي روشن اشك

خنده گرمي كه زلبها ربود

من بودم و تو

مادري غمگين

و گرمي يك عشق كه دردلهامان

سخت موج مي زد

و آن مادر رفت

در كنج ساكت يك آرامش

اما...

اين قصه ي عشق

لحظه به لحظه ،  برمن و تو ، مي گذرد

 

 

 

با نگاهي نگران

چشم در خاك تو دوختم

و اظطرابي مبهم

كه مرا به آرامش تو مي خواند

چشمها بستم

قدمهايم محكم

پا برسينه ي گرمت

طپش قلب تو را حس كردم

و آن لحظه گنگ

مادرم مرا سخت در آغوش فشرد

مادري كه دور از او

هر شب زخوابي گنگ كه مي ديدم

مي ترسيدم

اما آن هديه ازادي

كه با نفسهايت به نفسهايم دادي

در آن روزهاي پرغم و درد

مادر ...

نفس گرم تو بيدارم كرد

 

 

 

دست سردم را مي كشد هر دم

چنگال خشم آلود مرگم

لحظه اي آرام نيست

لحظه هاي خشم

لحظه هاي درد

اين لحظه هاي سرد مرگ

شعله هاي خشم در ساقه هاي نازك تن

مي آويزد

چو تمام لحظه هاي پردردم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

كاش در دهكده عشق فراواني
بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
 
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي گرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
 
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
 
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
 
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
 غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
 
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و ميداني بود
 
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

سلام همراهان هميشگي : بازآمدم دست بردم تا بنويسم از دردهايي كه در جانم ريشه دوانيده و رهايم نمي كنند اما با خودم گفتم : شما چه گناهي كرديد كه هر بار ميايد از درد و غم و رنج بخوانيد ... پس به خاطر شما نوشتم از نامه هاي عاشقانه يك پيامبر (اثر جبران خليل جبران ) البته فقط تكه هايي كه خودم ازشون خوشم اومده و نت برداري كردم اميدوارم شما هم خوشتون بياد ..... كم و كاستي هاشو براين خواهر حقير ببخشيد ...

...............................................................................................

فقط خداوند و خود من ، آنچه را كه در قلب من مي گذرد مي دانيم .

 

هيچ كس درست نمي داند مرز بين دلشادي و درد كجاست ، اغلب مي انديشيم جدايي آن ها از هم غير ممكن است  نفرت به همان اندازه دوست داشتن خوب است و يك دشمن مي تواند به خوبي يك دوست باشد . پس براي خود زندگي كن .

 

جهان هاي ديگر، خاموشي ها ، جدايي ها ، تنهايي ها ، فاصله ها ي ديگر وجود دارد ... جايي كه زندگي خود را در اوج شدتش نمايش مي دهد بيا به آنجا برويم .

 

شعور يك گياه در وسط زمستان ا زتابستان گذشته نمي آيد ، از بهاري مي آيد كه فردا مي رسد گياه به روزهايي كه رفتند نمي انديشند ، به روزهايي مي انديشند كه مي آيد. اگر گياهان يقين دارند كه بهار خواهد آمد ، چرا ... ما انسانها باور نداريم كه روزي خواهيم توانست به هر آنچه مي خواهيم دست بيابيم .

 

آن چه روح مي انديشد ، اغلب براي انساني كه روحي دارد ناشناخته است . ما قطعا عظيم تر از آنيم كه مي انديشيم .

 

يك انسان مي تواند آزاد باشد ولي بزرگ نباشد اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد و آزاد نباشد .

 

بايد خود را تسليم رشد در جهتي كنيم كه او ما را مي برد و بدان سو هدايت مي كند .

 

تنهايي از ويژگيهاي آدمي است اما براي كسي كه مي خواهد گوش بسپارد ، فرياد زندگي آنجاست ، در هر گوشه ، هر پاركي به من نزديك مي شود و مي گويد : آيا تو به خدا اعتقاد داري ؟ در مي يابم كه اين شخص نوميدانه نيازمند محركي است تا او نيز به خدا اعتقاد يابد.

 

عشق چيزي است كه بيش از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم و هيچ كس در نمي يابد كه عشق ، همان چيزي است كه همواره داده مي شود و پذيرفته نمي شود .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |

گريه را به مستي بهانه كردم            شكوه ها زدست زمانه كردم

آستين چو از چشم برگرفتم              سيل خون به دامان روانه كردم

از چه روي چون ارغنون ننالم ؟            از جفايت اي چرخ دون ننالم ؟

اين روزها آنقدر غمهاي دنيا روي دلم سنگيني مي كند كه حتي خونابه هاي چشم هم آرامم نمي كند...

و اگر اين واژه ها و خدا و بي بي معصومه را نداشتم نمي توانستم ديگر هيچ چيزي را تحمل كنم ...

نمي دانم چرا خداوند بنده هاي كم ظرفيتي چون من را در معرض اين امتحانات سخت قرار مي دهد...

خيلي سخت است خنده بر لب داشته باشي و در دل غمي جانكاه كه ذره ذره از درون ذوبت كند...

خيلي سخت است كه نخواهي با غمهايت عزيزانت را آزار دهي و آنها از طرز نگاهت رنج بكشند.

خدايا!!!چرا اين رنجها تمام نمي شوند؟؟؟...

_________________________________

در اين بازار نامردي

غم ريزان هر دردي

دلي چو فانوس خاموشي پر از درد است

و يك شب ...

كه روياي هر روزش

سرد سرد است

زبيداري و هشياري

و هر كاري كه زنده اش پنداري

چو هر روز من ، امروز نيز روز مرگ است

___________________________________

چه شبي بود آن شب

شبي هر چند تاريك

و صدايي روشن

كه مرا مي خواند

 و من از خود بي خود

 به دنبالت بودم

با وضويي ساخته از چشمه ي عشق

با نمازي كه تو محرابش بودي

كاش باز هم شبها...

با صدايي روشن

برخانه دل مي كوبيدي

و مرا بهر نماز عشق

از خيال خودم مي راندي

كاش ... در دل مي ماندي

و مرا هر شب به خود مي خواندي

____________________________________

نفسي نيست مرا ...

تا در غم اين افسرده ي چند

جگري به فرياد تازه كنم

غم دل چه بي حد و اندازه كنم

درد را...

 در كوي و برزن دل جار زنم

پر آوازه كنم

ليك...

نفسي نيست مرا ...

تا غم دل با نفسم چاره كنم

___________________________________

پشت پرچين ساده اين سكوت

غمي به بلنداي يك فرياد است

در هجوم آبي گرم يك عشق

درد وحشيانه شادي را مي درد

_____________________________________

سايه ي سردي

بروي خاك هاي جاده مي لغزد

بر او روح سرد و خشك مردي

بي هدف ره مي پيمايد

رنجور از زمان

دردي در دل

گهي خواهد زفرياد

غصه هاي پردرد خويش را

دور سازد

اما...

چنگال سردي به مانند مرگي

چه پردرد

چنگ زند هر دم

بر گلويش

اينك اما ...روح سرد و خشك مردي

بر جاده مي ماند

خاك رازش را همه مي داند

گرم او را به آغوش خويش مي خواند

___________________________________

تنهايي هايم را عاشقانه دوست دارم...پس تنهايم بگذاريد...

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |