به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
پاسبان حرم دل شده ام شب را همه شب تا در اين پرده جز انديشه ي او نگذارم آمدم با چند هذيان و يك خداحافظي ... شايد آخرين خداحافظي... حتي خودم هم نمي دانم باز خواهم گشت يا نه؟ سرم حسابي شلوغ است ودل كندن از دوستان سخت ... امتحانات در پيش وغم دوري در دل... بگوييد چه كنم ؟!؟!؟! در سراشيبي كه نامش زندگيست با همه بيگانگيها مي روم در سكوت تلخ و غمگين زمان زمان بي هدف بي يارو تنها مي روم مي روم تا كه شايد در روزي بزرگ باز يابم آنچه را گم كرده ام .... خدايم را... آرامشم را... و مهمتر از همه خودم را... زيرا كه همه آنها درون من است خدايم وآرامشم... پس به جستجوي خويش مي روم كه همه را بيابم ... ______________________ نگاه من پنجره يست رو به ويراني روي ديوار لرزان زمان عشق تو ظلمتي بس نوراني بگو فرمان چشم يا دل برم در اين شب دهشتناك حيراني تو كه تمام رازهاي ناگفته ام چو وضوح ستاره اي به روشني مي داني و اين نگاه حيرت آلود مرا چو گرمي آغوشي به پيش مي خواني باور كن !!! ديوانه ام ! ديوانه ... به زودي مرا زخود مي راني _____________________ عطشي گنگ در خلوتگاه پشت پنجره صدايم مي كند آرام ... دست خواهش سبزه ها در پايم چنگ مي زند و من بي اعتنا ... به آسمان عاشقم سياه و سبك سر خيس خيس... برسرم فرياد مي كشد چه توهمي بود آسمان ابرهاي سياه... _____________________ آمدم... گفتم : دستانت را به من بسپار وتو... با ريسمان نگاهت ... بي رحمانه به صليبم كشيدي صليب عشق... ( تقديم به تيناي عزيزم ) _____________________ در گوشه اي از حرمت دلي در زنجير است موج غم با جانش سخت در گير است همنشينان پوچ اين دل غم و درد... از او بسيار دلگيرند در گوشه اي از حرمت هنوز.... دلي در زنجير است _____________________ اشك هاي بي ارزش در دامان بيهودگي دنيا از بي لياقتي دل بر تو دخيل بستم حاجت از تو طلبيدم اما... چه بيهوده _____________________ رنگ نگاهم پنجره ي تاريكي ست در شبي پردرد كه حتي ... سوسوي ستاره اي بيدارش نمي كند نگاهم در هاله ي غم مرده است بي آنكه ... بداني _____________________ چه خيالهاي زيبا و نمناكي مرا به سرودن وا مي دارد اما... به هر حال... خداحافظ و به اميد ديدار... اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گِلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم درد... رنگ و بوی غنچه دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را زبرگ های تو به توی آن جدا کنم دفتر مرا... دست درد می زند ورق شعر تازه مرا دردگفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم ؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟ قیصر امین پور من خودم شخصا يك سال و نيم مي شود كه ذهنم بسيار درگير مسائل اعتقادي و مذهبي ،جامعه ، خود شناسي ، خداشناسي و... است از آن جايي كه اين مسائل در دوره جواني كه اوج تنشها و اشفتگي هاي ذهني است تعجب آور نيست ، اما مطمئنا راهي وجود دارد كه بتوان بر اين اشفتگي ها و دغدغه ها فائق امد و به اصطلاح به آرامش رسيد ... در اين مورد به مقاله اي با عنوان "آرامش با ياد خدا" در ماهنامه پرسمان برخوردم كه به نظرم تا حد زيادي قابل تامل است و مي توان راه حل هاي خوبي از ان استخراج كرد. در اين مقاله مي خوانيم كه دوره نوجواني و جواني دوره اوج شك ها، ترديدها وچراها است و علت هم اين است كه در اين دوره از يك سو، هنگامه نگاه نو به سنت هاي گذشته و عادتهاي بزرگان است و از سوي ديگر، هنگام پي ريزي بنيان فكري و ترسيم آينده زندگي است و همچنين اين دوره از جهت روحي و عاطفي نيز از يك سو، وابستگي به خانه و پدر و مادر كم مي شود و از سوي ديگر، هنوز دلبستگي به كانون گرم ديگري حاصل نشده است و در اين ميانه اين خلأ عاطفي هجوم افكار فزوني مي يابد . تا اينجاي بحث را مطمئنا مورد قبول همه دوستان است. اما مسئله اساسي اين است كه چه بايد كرد تا در اين دوره بحران و تعارض يا چراها تا حدي به ارامش برسيم و شك ها را به يقين تبديل كنيم . درابتدا مي پردازم به اشتباهاتي كه خودم كردم . من به جاي پيدا كردن راه حل و رسيدن به آرامش با فكرهاي بي مورد و مشغول نگه داشتن ذهنم با افكار مشوش و پريشان باعث شدم كه ضررهاي زيادي بكنم كه بيشترين ضرر متوجه درس و سلامتي ام بود . براي همين سعي در پيدا كردن راه حل هستم تا دوستان ديگري كه در اين دوران داراي اين مسائل هستند. چون من وقت و جواني خويش را هدر ندهند و متضرر نگردند. البته ناخواسته و با ياري خدا در اين دوران سعي كردم خود را به آن ذات يكتا نزديك كنم كه تا حد زيادي مشكل گشا بود. و در ادامه اين مقاله راه حل را ياد خدا مي داند كه و مواردي را پيشنهاد مي دهد تا بيشتر به ياد خدا بپردازيم كه اگر توجه بيشتر داشته باشيم مي بينيم كه بسياري از اعمالي كه در اينجا مورد بحث قرار مي دهد به بيان ذكرهاي زباني نمي پردازد ، بلكه در بيشتر موارد، ذكر قلبي را هدف قرار مي دهد. و در ادامه به برنامه هاي عبادي مي پردازد تا بيشتر به ياد خداوند باشيم كه عبارتند از : - انسان به حرام نمي افتد و واجبي از او ترك نمي شود - حالت غفلت را از انسان دور مي كند - ترك حرام و انجام واجب به قصد قربت خود عبادت محسوب مي شوند و حتي كارهاي كه مباح هستند را مي توان با قصد قربت ، عبادي كرد 2. نماز اول وقت : كه نياز به ذكر نيست كه بگوييم نماز اول وقت خشنودي خدا را در بردارد ولي آخر وقت عفو خدا را. در پايان، اين اضطراب دوران جواني اگر در حد اعتدال باشد باعث رشد وبالندگي انسان مي شود و باعث احساس مسئوليت و انجام كارها به موقع، و انجام وظايف فردي و اجتماعي مي شود . اما اگر اين اضطراب ها در شخصيت فرد نهادينه نشده باشد باعث مي شود تاثير منفي بر عملكرد انسان بگذارد و در واقع مزاحم انجام صحيح كار و تكاليف مي گردنند و حتي ممكن است موجب خطر براي انسان و ديگران شود كه بايد در اين موارد با كمك روانپزشك ابتدا بايد به بررسي ريشه هاي ان پرداخت و بعد به حل ان اقدام كرد. بغض گلويم را رها نمي كند... خسته ام ... خسته خسته ... از دنيا و از تمام ادمهايش ... بيشتر از هر كس از خودم ... بگو چرا ... اينجا بي تو تنها ماندم ... چه شد كه نسيم بهار طوفاني شد و تو را برد و ما مانديم و غم بي تو بودن ... وه كه چه غمگين است لحظاتي كه به رنگ تنهاي و هجران شدند مي داني !!! امروز دقيق چهار سال شد ... چهار سال بغض ... چهار سال تنهايي ... چهار سال ... تو رفتي... بدون اينكه بداني بي تو لحظه اي بغض ما را رها نمي كند مي داني حتي اين بغض خفه ام هم نمي كند تا راحت شوم ... ديگر صبرم تمام شده است ديگر طاقت هيچ چيز را ندارم ... بگو چه كنم . سخت دلتنگت هستم دلتنگ جرعه ا ي از نگاه مهربانت ... دلتنگ بوسه اي بر دستان پينه بسته ات ... دلتنگ كاشانه اي كه در عين كوچك و حقيرانه بودن بزرگ بود پر بود از روح خدايي ...پر بود از شادي ... پر بود از خنده ... كدام نگاه تنگ نظر طاقت شادي ما را نداشت و ما را از هم جدا كرد ... كدام؟!؟!؟!... چو شعله هاي سركش تبي ، در انتهاي شب روح بيقرار من ... در آستان مرگ ز ضجه هاي خود مرا رها نمي كند و اين خيال درد لحظه اي مرا زخود جدا نمي كند روح را ... زتن سوا نمي كند بيا برو!!! رها شو زين خيال زنده بودنت... اشك امانم نمي دهد تا... بيا نگاهمان را بدزديم و در زير خاك سياه باغچه پنهان كنيم شايد... روزي شبي صبحي آرام جوانه بزند خود را بالا بكشد تا زير طاق آسمان تازه و شاد شايد... _____________________________ مدتي است... هم خانه ام فروغ است شاديهايمان را مي گريم و غم هايمان را مي خنديم گه گاهي... در صبحي روشن دست در دست هم از كوچه باغهاي كودكي... تنهايي ... آرامتر از نسيم صبح گاهي مي وزيم _____________________________ پيچكهاي شوخ شعر ا زديواره ذهنم بالا مي آيند و از مغزم خارج مي شوند تكيه گاهشان را چه بي پروا رها مي كنند خشك مي شوند كبود مي شوند و اويزان من اما... به دست باد مي سپارمشان تا نسيم در مرگشان شاديهايشان را به يادشان آورد با نوازش هاي باد درپيچ گيسوان پريشانم آهسته و تند... _______________________________ شعرهايم را در آتش خواهم ريخت در روزي ديگر كم و بيش از هزار سال از خاكسترشان متولد خواهم شد جهنده و آتشين سرخ اما سبز رها اما بي پروا با تو يا بي تو ... همراه باد پرواز خواهم كرد پرواز ... ______________________________ كلماتي هستند گويا اما ساكت كلماتي ساكت اما گويا در همهمه ي خاموش گلويم فرياد ها نورها دست و پا مي زنند در پنجه ي تاريكي ها گنگ و مبهم خفه مي شوم ______________________________ جسمم مال تو هر چه مي خواهي بكن با سنگهايت با دوريهايت با غمهايت با هجران و دوريهايت اما... روحم را به خودم واگذار او را به دست تو نمي سپارمشان طغيانگر زيبا اي دنيا... ___________________________ نسيمي خوش د رحنجره ي زمين فرو مي رود و تمام ريشه هايش نفس عميق مي كشند آرام و ممتد كلمه كم مي آورم هجا صامت مصوت سخن براي باور آرامشت در طوفان شادي در گرداب مهلك خوشبختي 






نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت
7:2 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت
11:23 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت
6:27 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت
11:35 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت
11:31 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |


