به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
جذب عناصر به اصل خود خاك خاك تن را گويد باز گرد و ترك جان كن و هم چون گرد به سوي من بيا، تو از جنس من مي باشي بهتر است از تن و تري رهايي يابي، خاك تن پاسخ مي دهد كه آري اما من پا بسته تن مي باشم اگر چه مانند تو از هجران خسته شده ام . آب ها تري تن را مي جويند كه اي تري از غربت باز گرد و پيش ما بيا . آتش، گرمي و نيروي تن را مي خواند و مي گويد تو از جنس مايي راه ما را در پيش گير . از كشاكش آن عناصر در بدن انسان هفتاد و دو علت پديد مي آيد تا بدن را از هم جدا كند و عناصر هم ديگر را رها كنند و به مبدا خويش بازگردند. اين عناصر مانند چهار مرغ اند كه مرگ و ضعف و درد آن ها را براي رهايي آماده مي كنند و جذبه اين اصل ها و فرع ها همواره چشم را در عذاب و رنج دارند تا آن گاه كه هر مرغ به جانب اصل خود پرواز كند و اين حكمت حق است كه تا آن گاه كه اجل در نرسيده است از تعجيل در اين كار مانع مي شود. آري در تن هر جزوي چنين پابنداصل است چگونه جان از وصول به اصل خود غريب ماند؟ جذب جان به عالم ارواح چون هر يك از اجزاي بدن ميل به اصل خود مي كند پس در اين صورت جان چه حالي دارد؟ جان به اجزاي تن خطاب كرده مي گويد: غربت من تلخ تر است زيرا من عرشي هستم ميل تن بدان جهت به آب و علف است كه اصل اواز آن است ، اما ميل جان در حيات و زندگي است زيرا اصل او از لا مكان مي باشد، ميل جان در حكمت و علوم است و ميل تن در باغ و راغ اگر شرح اين گويم بي حد گردد و مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود. حاصل كلام آن كه هر كس طالب گشت ، جان مطلوبش او را به جانب خويش مي كشد، كيست كه تو را به جانب خود مي كشد به جايي ميل سفر مي كني اما او تو را به جاي ديگر مي برد؟بدان جهت اسب سوار لگام اسب را بدين سو و آن سو مي چرخاند كه اسب بداند كه سواري بر پشت اوست . و اسب بدان جهت خوش مي دود كه مي داند كه كسي بر پشتش سوار است. اين جهان فاني دل تو را بر خواسته هاي بسيار مي بندد اما مرادت را نداده دلت را نيز مي شكند. امشب شب قدر است و من تنها ...بي تو در اين جا نشسته به اميدي كه شايد از راهي دور صدايم كردي و گفتي بنده ام به سوي من بيا!!!! كمكم ميكني؟؟؟؟ خودت ميداني چقدر بي تو هيچم شايد ارزش صدا كردن را هم ندارم ؟ خداي من خداي هميشه و همه لحظه هايم كمكم مي كني مرا ...كه نه هيچ كس را... اين هيچ در هيچي را... كه زماني فكر مي كردنزد تو هيچ نيست و آنقدر پيش تو بي ارزش نشده و دلخوش بود به سيل اشكي كه هراز چند گاهي از ديدگانش جاري مي شد و حال هيچ ندارد حتي همان قطرات اشك را.... به تمام كساني كه امشب نزد تو عزيزند قسمت ميدهم... كمكم كن!!! تا بتوانم من هم از نعمت با تو بودن بهره مند شوم. اي بهترين كسي كه تمام اميد من به توست به جز تو من به چه كسي مي توانم پناه ببرم؟؟؟ يعني.... دوست داري بنده اي شامل حال رحمتت نشود ..آه اي منتهاي خوبي ها كمكم كن تا بار ديگر بنده اي باشم شايسته براي تو ...براي تويي كه به هيچ محتاج نيستي و ما بي تو هيچ كه اگر تو را نداشته باشيم هيچ نداريم حتي همين نفسها را چند لحظه اي يك بار مي آيند و مي روند .... ديگر چه بگويم كه حتي زبان هم قادر به بيان تمام خوبي هايت نيست و افسارش از دست من خارج شده .....و مني هم نيست... خدايا به ياد داري شب قدر پارسال را آن زمان هنوز آن نموره اشك را داشتم و حالا هيچ ندارم مي دانم بندگان ديگري داري همه خوب ...و ارزش دارد!!!!! واقعا به حرفهاي آنها گوش دهي تا به حرف بنده اي خطا كار چون من خدايا امشب مي خواهم خودت باشي و خودم من بگويم از تمام بدبختي هايم و تو گوش كني اگر چه همه را نگفته مي داني الهي اين بغض را امشب بشكن كه سخت بهش محتاجم و بيشتر محتاج تو ...چرا چرا چرا؟؟؟؟ من اينگونه ام!!!!! خدايا من سردر گمم چه كنم با تمام اين حالات پيچ در پيچ چون كلافي مبهم از بخت خودم ....بي خبر و پريشان...... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است آيا انديشيده اي چقدر تنها خواهي بود ...ساعتي، روزي، ماهي، سالي، چند هزار سالي!!!!هر قدر كه قرار است پس از مرگ با من تنها باشي در دنيا با من انس بگير....اگر لحظه اي ، لحظه اي و اگر هميشه ، هميشه..... ساعاتی را در این هفته تجربه کردم که در تمام عمرم تجربه نکرده بودم ساعاتی که همه خانواده دلواپس سرنوشت و نگران اتفاقی بودند که برای یکی از عزیزان پیش آمد خودم به یاد دارم که وقتی خبر فاجعه را شنیدم ساعتها می لرزیدم و دعا می کردم که چیزی نباشدو پس از مدت طولانی انتظار و نگرانی بالاخره ... فهمیدیم که به خیر گذشته و ما ماندیم و چگونگی شکر این نعمت دوباره غم تنهایی و بگریختمی اگر رهی داشتمی در بی گنهی مرا چنین می سوزند ای وای اگر من گنهی داشتمی به تنها کسی که من را به خاطر خودم می خواد همه شب فکر من این است و سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام امدنم بهر چه بود به کجا می روم آخرننمایی وطنم گاهی در خلوت خود (نمی گویم تنهایی خود زیرا که خلوت کردن با خود اختیاریست و تنهایی اجباری )با خود می گویم چرا ما انسانها این گونه ایم در خلوت خود سر گردانم از همه چیز ....در گیرم ما چه باید بکنیم نه من چه باید بکنم حقیقت وجودی ما چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟گاهی با خود میگویم کدام یک مهم ترند عقل یا احساس !!!!!! آنچه در درونمان می گذرد و احساساتمان یا واقعیات اطرافمان باید به کدام یک توجه داشت اصل زندگی در کدامین یک است ؟ خدایا چه کنم با این همه پریشانی با این همه شک و با این همه خستگی !!!!!!!خستگی از دنیا و......... اما بعد از.....فهمیدم ما زیبای ها و خوبی ها را دوست داریم و وقتی که فکر می کنیم این زیبایی و خوبی در آن کس یا آن چیز وجود دارد ، بدان علاقه مند می شویم . گل زیبا ،نقاشی زیبا، یکرنگی و صداقت، شجاعت و دلاوری ، جوانمردی و....همه دوست داشتنی اند و همین ها سبب میشه که صاحب این زیبایها را هم دوست بداریم !!!!! احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی محبوب ترین برادران نزد من کسی است که عیب های مرا به من هدیه دهد امام صادق علیه سلام من(م-حسنی )خوشحالم از اینکه به جمع وبلاگ نویسان اضافه شدم و همزمانی این امر را با شروع ماه مبارک رمضان به فال نیک می گیرم شما توی این وبلاگ ممکن هر چیزی با موضوعات متفاوت ببینی و بخونی (مثل متن های ادبی اگه نگاهی به عنوان وبلاگ من کرده باشید ...متوجه خواهید شد که ییییییییییییییه کمی با بقیه وبلاگ ها فرق داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی شما چی حدس می زنید
شکر شکر شکر.... و حالا انتظار
را بماند.....
و...که گفتن نداره مطمئنم همه برای یک بار هم که شده تجربه اش را دارند![]()
بیاید این گونه باشیم!!!!!!!!!!!

که ...
نغمه های دلتنگی
و شعرو نثرو ..حرفای اموزنده ..ماجراهای کاملا واقعی از زندگیم ....و مقاله های اموزشی ،اجتماعی ، فرهنگی و ...
درسته ....همین جوری هم هست و اگه بازم به وبلاگ های دیگه سر زده باشید متوجه می شید ؟؟؟؟ تقریباً توی بیشتر وبلاگ ها از تنهایی و بی هم دلی و بی کسی و....صحبت شده برای همین من می خواستم یه جورایی بگم که من تنها نیستم من یه کسی را دارم که همشه وقتی خسته ام تکیه گاهمه وقتی دلتنگم حرفامو گوش میده وقتی ناراحتم و
دلداریم میده و ارومم می کنه .....کسی که عاشقمه دوستم داره .... من هم دوستش دارم ....ولی اون بیشتر .... حالا اگه شما هم دوست داری بیشتر باهاش اشنا بشی با من همراه شو تا بهت بگم چطور شد که شنا ختمش چطور شد که فهمیدم دوستم داره
و ....چه طور شد که بهم رسیدیم .....![]()
اين روزا داشتم كتاب مثنوي معنوي را مي خوندم برخوردم به يه مطلب جالب و عرفاني كه اگه توش دقيق بشيم خيلي چيزا درك مي كنيم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت
6:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت
6:7 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت
6:5 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
اي فرزند آدم!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت
6:0 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
خدایا چه هفته ای بود این هفته پر از غم تنهایی و دلواپسی و انتظار .....
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت
6:31 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
گل گفت اگر دستگهی داشتمی
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
10:20 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
سلام
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت
7:45 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
تلاطم امواج خروشان سطح دریا آرامش اعماق آن را در هم نمی ریزد و کسی که به واقعیت های گسترده تر و دائمی تراتکا دارد . وقایع پیش پا افتاده روزمره ، نمی تواند آرامش اورا درهم بریزد تنها انسان مومن است که تزلزل پیدا نمی کند و فارغ از دغدغه ، در انتظار وقایعی است که زندگی برایش رقم می زند و در همه حال وظیفه خود را انجام می دهد.
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت
2:15 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نمی دانم که کدامین حس مبهم مرا این گونه آشفته و پریشان کرده است آآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههههههه خسته ام خسته با بغضی در گلو فرو خورده و سردرگم از تمام بازیهای دنیا ؟؟؟؟؟؟نمی دانم چه کنم با خود و با این احساسات مبهم و پریشان !!!!
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت
7:41 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
برای من همیشه این یه سوال بزرگ بود که چرا ما انسانها از نگاهی دلمون می لرزه و....
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت
7:39 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
سلام
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت
4:40 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |


