به نام او که آغاز عاشقانه زندگیست ... عشق در رهش در شوق بندگیست
برای خندیدن مثل ازدواج حسن و زهرا - دوشنبه خاله شدن- امروز اما بهانه های گریستن غم دیروز غم امروز غم هر روز غم فردا!؟ تا کی با همه این غمها؟!!! چه غم انگيز است عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت ای دل! از کاش و کاشکی گذشته کارم! اما... اما هیچ نمی رود از یادم! اگر... اما و اگر مکن دیگر! **** شاید فقط همین نوشته هایت که یادت را برایم تداعی میکند! بتواند هر چند اندکی به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آید مگر تو را جویم بگو کجایی؟ نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی؟ کی رود رخ ماهت از نظرم؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟ اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟ فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ یک دم ازخیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی زحال من...؟ تا هستم من اسیر کوی تو ام در آرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟ فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ تشویش و اضطراب نگاهت؛ آشفته ام می کند صدای تپش های بی امان قلبت را حس می کنم گرمای وجودت؛ دستهایم را به رخوت می کشاند دستهایم را بالا می برم قنوت وار... و رو به آسمان آهسته باز می کنم زمزمه می کنم تو آزادی! آزادِ آزاد هرجا دوست داری برو! هر جا احساس کردی خوشبختی بمان! تو می توانی! می توانی پرواز کنی و بروی به دور دست های دور دور... آنقدر دور.... که هر چه تلاش کنم... نتوانم ببینمت تو می توانی! می توانی آرام از دستانم روی شانه ام پر بکشی و... به قطره ی اشک خشکیده روی گونه ام خیره بمانی! آری! تو آزادی! هر چه دوست داشتی همان کن! دیگر... دیگر دستان سردم دیگر تپش های بی هدف قلب خسته ام دیگر التهاب آتش وجودم قفس تو نخواهد شد! بلبل آزادم هر جا که رفتی هر جا که ماندی و .. هر جا که هستی خوش باش همین تنها تسلی لحظه های درد آلودم خواهد بود! چون هیچی نخونده بودم اما مطمئنم آخرش قبول نمی شم با اون اضطرابی که سر جلسه امتحان داشتم مجاز شدن بعید می نمود روز امتحان مطمئن بودم که جلوی منو می گیرند و نمی ذارن امتحان بدم اما اونوقتی که اجازه ورودم صادر شد فهمیدم خواست و اراده ی او برتر و بالاتر از همه خواست ها و اراده هاست سوالات.... که بماند زبان را نصفه و نیمه زدم آخرشم نمرم منفی شد نمی دونم اگر هم قبول بشم نمی تونم برم روزانه که قبول نمی شم میدونم شبانه و پیام نور هم با اون شهریه هاش؟؟؟ ولی اعتماد به نفسم بیشتر شد برای خوندن برای سال آینده و قبولی روزانه بازم هر چی خدا بخواد همون میشه پس بازم الهی به امید لطف تو!!! زیر چتر سبز باران برگ لغزان درختان آید به یادم دوباره کوچه باغ پرسه هامان می تراوید از نگاهت شور و شر کودکانه می سرودم زیر باران از نگاه تو ترانه اگر از آن همه شوق و آرزو مانده در قلب تو هم! بگو بگو زمزمه کن همه را به گوش من تا بگیرم بوی باران گل همیشه بهار من بیا با گل خنده کنار من بیا تا همه هستی ام از وجود تو گل کند همچون بهاران دم به دم افسانه می خواند در کنار گوشمان باد نغمه های عاشقی را باد و باران یادمان داد می توانستم چو لبخند برلبانت جان بگیرم یا بلغزم همچو اشکی کنج لبهایت بمیرم اگر از آن همه شوق و آرزو مانده در قلب تو هم بگو بگو یکی از آهنگ های افتخاری روزی نمی رود که به یاد گذشته ها در ظلمت ملال نگریم به حال خویش یک دم نمی شود که به یاد جوانی ام از فرط رنج سر نبرم زیر بال خویش رویای خاطرات غم انگیز زندگی تا یک نفس به سینه بود، همدم من است وین اشک ها که ریخته روی دفترم آئینه تمام نمای غم من است کس طاقت شنیدن این ماجرا نداشت از بس حکایت غم من جانگداز بود جام امید در همه ایام زهر داشت آغوش رنج در همه احوال باز بود در گوشه غمی که فراموشه عالمی است گریان به صبح و شام زمان می کنم نگاه این زندگی نبود، سراسر فریب بود آه ای امید رفته و این عشق مرده، آه در کنج غم نشسته و یاد گذشته ها در موج اشک می گذرند از برابرم در شعله های حسرت و نومیدی دریغ دل را نگاه می کنم و رنج می برم فروغ چرا وقتی می خوانم جواب نمیدهی؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا مرا با تنهایی هایم نادیده میگیری؟؟؟ چرا؟؟؟ اینهمه اندوه و من ... در دلم دیگر نمی گنجد!!! خسسسسسسسسسسسسسته ام! خواستم با تو درد دل کنم گریه ام ولی امان نمی دهد!!! با گریه های یکریز یکریز مثل ثانیه های گریز با روزهای ریخته در پای باد با هفته های رفته با فصلهای سوخته با سالهای سخت رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم با اعتماد خاطره ای در یاد اما... آن اتفاق ساده نیفتاد قیصر امین پور ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست! (حافظ) یه خونه تکونی حسابی بیست و نه روز بعد از عید از کسانی که وبلاگشون از پیوند وبلاگ ها حذف شد واقعا معذرت می خواهم ! اگر عشق را در چشمانم ندیدی تعجب نکن زیرا که عشقم احساس کردنیست نه دیدنی از این به بعد هر شنبه این وبلاگ به طور منظم به روز می شود در ضمن بزودی وبلاگ تخصصی مربوط به رشته ام را هم راه اندازی می کنم هنوز در مراحل فکر و راه اندازی و ... هستم قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا شده راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری...هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را ... اما.... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر . آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست! قطره گفت: پس من آن را می خواهم . بزرگترین را . بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشق را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید. خدا گفت: حالا تو بی نهایتی! چون که عکس من در اشک عاشق است 

تسکینم بدهد 
![]()
![]()
![]()




گاه بهانه هایی هست
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت
8:26 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت
1:4 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
کاش...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت
3:42 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت
10:27 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
امید به مجاز شدن نداشتم
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت
10:5 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت
11:33 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
چرا وقتی هستم نیستی؟
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت
4:13 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت
2:47 بعد از ظهر توسط م _ حسني | |
عاشق که شد؟ که یار به حالش نظر نکرد؟
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت
9:52 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |
عشق را در چشمان تو خواندم
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت
11:14 قبل از ظهر توسط م _ حسني | |

